مادر را بدون لبخند نمیدیدی. مادر فاطمه عباسی را میگویم که از سالها دور مجاهدین او را باجی صدا میزدند و به راستی که خواهر و مادر شایستهیی برای همه مجاهدین بود.
باجی بعد از موشک باران جنایتکارانه 7آبان لیبرتی دیگر هجران و دوری فرزندانش را طاقت نیاورد و با آنها پرواز کرد و جاودانه شد.
او که سالها بود داغ فرزندان بسیاری را به سینه داشت قصهاش بازتاب قصه بسیاری از مادران مجاهدی است که در دوران سیاه خمینی شهر به شهر وکوچه به کوچه و گورستان به گورستان بهدنبال فرزندانشان گشتند وسرانجام در یک نام همه یادگارهایشان را فشرده یافتنند؛ اشرف.
خودش میگفت از زمان شاه مجاهدین را از دور میشناخت و اعدام رضاییهایی شهید او را به مجاهدین پیوند داد و بعد با شروع حاکمیت سیاه خمینی، مادر عباسی بیشتر و بیشتر یار مجاهدین شد.
طوری که درفاز سیاسی در زنجان، خانهاش را در اختیار مجاهدین گذاشته بود. آن جا خانه دوم مجاهدین بود و بعد خودش میرفت در ستاد مجاهدین برای فرزندانش غذا میپخت و گویا از همان زمان باجی مجاهدین شده بود.
یکی از افتخاراتی که مادر آز آن دوران همیشه یاد میکرد دیدار با اشرف زنان مجاهد خلق اشرف ربیعی و سردار کبیر خلق موسی خیابانی در همان شهر زنجان بود. او وقتی از شعری که سردار به او تقدیم کرده بود حرف میزد برق شوقی در چشمانش دیده میشد که انگار عهدی جاودانه با سردار بسته است که ”هوداران کویش را چو جان خویشتن ”دارد.
واین عهد چه قیمت گزافی که ازمادر نگرفت اما او دائم شکرگزار بود و سپاسگزار که میتواند گامی در مسیر این جنبش خونبار بردارد. برای همین وقتی دژخیمان خمینی او را در سال 61 دستگیر و روانه شکنجهگاه کردند این آغاز دیگری برای مادر بود که ماهیت رژیم خونخوار خمینی را بیشتر بشناسد و بشناساند.
خودش وقتی ازدوران زندان حرف میزد کینه و نفرت عمیقی از آن همه جنایت و قساوت در کلامش احساس میشد. میگفت: شکنجهگران خواهران مجاهدم را جلوی چشم من و دیگران در همان سالن زندان به کابل و شلاق میبستند و تا حد بیهوشی میزدند.
میگفت: من و دخترم را به تخت بستند و تا حد بیهوشی زدند طوری که تمام بدنمان کبود شده بود و بعد پاسداران به ما میخندیدند که چرا قیافهتان این طوری شد؟ با این حال مادر در مقابل همه این ابتلائات با تأسی به زینب کبری شکیبا و بردبار بود و هیچ وقت از آن همه دنائت و شقاوت پا پس نکشید و در حمایت فرزندان مجاهدش کم نگذاشت و برای همین بود که به راستی بسیاری از مجاهدین او را مادرخود مینامیدند.
مادر طی سه سال و 7ماه زندان و شکنجه در انفرادی شاهد شقاوتها و جنایتهای غیرقابل باور دژخیمان خمینی از یک طرف و مقاومتها و دلاوریهای بینظیر فرزندان مجاهدش از طرف دیگر بود وهمین دوران او را به آرمان پاک مجاهدین بیشتر پیوند داد. میگفت وقتی دژخیم مرا با کابل شکنجه میکرد آن اوایل ناله میکردم و بعد متوجه شدم که با ناله من، کسی دیگری هم در آن نزدیکی ناله میکند. میگفت: با خودم عهد کردم که دیگر ناله نکنم هر چند کابل و شکنجه طولانی شود تا مبادا فرزند مجاهدی از ناله من به خود بپیچد و بعدها متوجه شد آن کس که باناله او فریاد سر میداد پسر خود او بود. بله دژخیمان برای از پا در آوردن پسر مادررا شکنجه میکردند.
وقتی در سال 1370 فرزند بزرگ باجی، ابوالفضل در زنجان تیرباران شد، خبر به او که رسید گریه نکرد و بهشهادتش افتخار کرد و میگفت در شهادت ابوالفضل نگریستم چون او در ملاقات آخر سفارش کرده بود که بر مجاهد نباید گریست.
آنها صاحب آرمان اند. در عوض وقتی دژخیمان محل قبر پسرش را به او دادند با همه عواطف مادریاش رفت سراغ مزار فرزند و خاک اش را کنار زد و یک بار دیگر او را در آغوش گرفت و در همین جا بود که متوجه شد پیکر ناشناس دیگری هم در کنار فرزندش خاک شده است.
پیکری که هنوز هم نامی ندارد اما باجی او را هم فرزند خود نامید و پیکر دو فرزندش را رو به قبله خواباند وخودش سنگقبر بر آنها نهاد و زیارتگاه همیشگی خودش کرد. کعبهیی که تا روز آمدن به اشرف هزاران بار طوافش کرده بود.
سرانجام در سال 1384 همراه با فرزندانش به اشرف آمد و به آرزوی دیرینهاش رسید.
به قول خودش: من عاشق آرمان مجاهدین بودم آمدم اشرف را دیدم دیگر قلبم با مجاهدین پیوند خورد و ماندگار شدم.
باجی با وجود کهولت سن، در میان فرزندان مجاهدش سرشار و تازه و سرزنده بود.
میگفت: با مجاهدین که باشی همه چیزداری. من این جا احساس فشار وسختی نمیکنم چون میدانم چه کار دارم می کنم .
در نشست برادر مسعود تلاش کرد همه حرفش را در دو جمله فارسی خلاصه کند که: برادر! اگر چه پیرم و سنی از من گذشته اما وقتی دشمن به سمت فرزندان مجاهدم جلو بیاید جوان و دلیر میشوم.
و به حق که در سالهای پایداری اشرف با همه ابتلائات پیچیدهاش لحظهیی شک و تردید نکرد.
باجی همانطور که افتخار بزرگش دیدار با اشرف وموسی بود، آرزوی بزرگش هم دیدن مسعود و مریم بود و میگفت: حالا دیگر آرزوی دیگری ندارم، جز اینکه برادر مسعود وخواهر مریم را ببینم.
بیشک با همین امید و آرزو بود که روزهای دشوار بیماریاش را با خنده و سرشاری طی میکرد وهرگاه که به ملاقاتش میرفتیم از روح بلند او انرژی و گرما میگرفتیم. انگار نه انگار که اوست که مدتهاست به سرطان مبتلاست و درد میکشد، همه فکر وذکرش فرزندان مجاهدش بود.
روز موشک باران جنایتکارانه لیبرتی به او گفته بودند که موشکباران خارج لیبرتی است، با ناباوری اعتراض کرد که ”نه دارند فرزندان مرا میزنند.
باجی از آن سنخ مادران مجاهدی بود که تمامعیار از همه چیزش گذشته بود: تمام زندگی و فرزندانش وخودش.
او چیزی را برای خود کنار نگذاشت.4فرزندش را راهی ارتش آزادی کرده بود و یکی را سر بدار دیده بود.
برای همین هر لحظه در کنار فرزندان اش سرشارتر و بیمحاباتر شده بود و خود را در لشکر 313 مجاهد خلق ثبتنام کرد تا گواه درستی راهی باشد که از حدود نیم قرن پیش آغاز کرده بود.
سلام بر مادر فاطمه عباسی در روزی کهزاده شد و روزی که چونان مجاهدی پاکباز زیست و روزی که در کسوت زن قهرمان مجاهد خلق به دیار رفیق اعلی شتافت و به مقام صدیقین رسید.
0 comments:
Post a Comment