Monday, 17 August 2015

ايران-رويش درختي 50 ساله «نه به چکمه بوسه زد اين پهلوون، نه به انگشتر آلوده به خون».


 قصه يي براي جوانان ايران
اين قصه را برای جوانان ايران می نويسم. قصهٴ يک جنبش. جنبشی که نيم قرن است يک شعار را تکرار می کند. من آن را در اين بيت شعر خلاصه کردم:
«نه به چکمه بوسه زد اين پهلوون، نه به انگشتر آلوده به خون».
چکمه مال شاه ديکتاتور بود، انگشتر مال شيخ دجال.
عمرش 50سال شده، يعني نيم قرن!
من از روز تولدش مطلع نشدم، ساليان گذشت تا من از راه رسيدم.
اعلامش با آتشبازی و شادی نبود؛ با طلوع ستاره ای هم نبود. برعکس، با خبر به زمين کشيدن ستاره هايش بود.
آن روز، چهارم خرداد سال 1351 بود. درمقابل دکهٴ روزنامه فروشی، بر صفحه روزنامه ای که به درخت نصب شده بود ميتوانستي به راحتي بخواني: پنج خرابکار تيرباران شدند.
آنها بنيانگذاران اين جنبش بودند. ساواک اسمشان را خرابکار گذاشته بود.
محمد حنيف نژاد، سعيد محسن و اصغر بديغ زادگان 
در سحرگاهي سرخ فام پيشگامان راه را به مسلخ بردند آنان بر حقيقت خويش پاي فشردند و خونشان گواه پاكي كلمه يي شد كه پيش  از اين بر زبان رانده بودند
خلاصه کنم برايتان. پيکرهای آنها هميشه پای چوبهٴ تيرباران بود. و سرهايشان، در تمامی اين پنج دهه، برآونگ.
پيکرهاشان هميشه با تازيانه ها نقش شده و جمله های تازيانه هيچ گاه به «نقطهٴ پايان» نرسيدند. و کسی هم بر حکايت اين جنبش، واژه «پايان» نتوانست بنويسد.
گل سرخي داشت به نام مهدي رضايي ،جوان 19 ساله يي که زير شکنجه گفته بود:
«يا ما سرخصم را بکوبيم به سنگ، يا او سر ما بدار سازد آونگ»
عجيب اين است که تمامی تازيانه ها و ضربه هايي که خوردند، حسابی نابود کننده بود.ولي روز به روز قوي ترشدند
اصلاً خونهای شهيدانشان و قصه های شکنجه هايشان بود که ترس مردم را ريخت و خروشهای انقلاب به راه افتاد. بعداً شاه گفت اشتباه کردم اعدامشان نکردم.
به گونه يي شگرف خدايان زمستان در وحشت از بهار عاشقترين يار را از مسلخ باز گرداند 
او ماند تا نهال را با شيره جانش رشد دهد و از زمستانهاي سرد بگذارند 
وقتی بازمانده آنها از زندان بيرون آمد و توی مسجد دانشگاه گفت: «مگر می شود دانه را از روئيدن باز داشت، …»
همه فهميدند كه آنها بودند كه اين خروش را راه انداختند  و بعد همه جا پرشد از دانه و از روييدن
ولي مگر اين جانيان عمامه پيچ مي توانستند رويش دانه ها را تحمل كنند.آنهايي كه از قعر جاهليت سر درآورده بودن ميخواستند كه همه جا رو كوير كنند!! برا همين گرفتند و زدند و بردند
هزار هزار، بر سر دار كردند، تا رسيد به تابستان گرم 67 
سی هزارشان، برای دفاع از اسمی که دوست داشتند ، طناب دار را به گردن انداختند .
تا همين امروز 120 هزار شقايق عاشق از خونهايي كه تو اين خاك ريخته شده سربر آوردند 
از آن موقع تا حالا 5دهه گذشته، و داستان اين جنبش چه بوده؟ شگفتا كه درخت از خون باغبانش بارورشد 
برای شما سؤال نمی شود که چطور آنها ماندند؟
روز اول تنها چند نفر بودند. من می توانستم اسامی چهره های اصلی نخستينيانشان را با انگشتهای دستم بشمرم. اما حالا، آنها يک جنبش بزرگ در سطح جهانند. و يک تهديد بزرگ برای حکومت آخوندها.
مطالعهٴ مشروح اين تاريخچه که من گفتم نياز به مطالعهٴ چند کتاب دارد. اما الآن شما در نقطهٴ  نيم قرن ايستاده ايد. 
چرا نابود نمی شود؟
برای جلادی که حلقه طناب را به گردن شان می اندازد سؤال نمی شود،
برای آن مزدورهايی از سپاه قدس که بر سر اين جنبش موشک می بارند هم سؤال نمی شود،

اما برای آدمی که مثل شما انديشه می کند می تواند سؤال شود:
چرا مانده اند؟
شايد ساده ترين جواب اين باشد که بگويم:مبارزه برای آزادی به هر قيمت. در يك كلام وفاي به پيمان با فداي بيكران در تاريخ ايران
بله! حالا راحت تر می گويم:  دلي هست و اراده يي پولادين  که تا به آخر فدا کند تا اين مردم را آزاد کند و زندگی را نجات بدهد. اين عزم البته در تاريخ هم بوده. در بابکها و ستّارها و کوچکها بوده. اما  اين بار دانه ها  به صورت جدی در خاک سرزمين ما تثبيت شده. ريشه دوانده. پنجاه سال هم که يک درخت رشد کند، گرده هايش و بذرهايش و ريشه هايش را شما خودتان حساب کنيد که تا کجاها رفته
هيچ جا نيست که اين بذر نپاشيده و نرفته باشد. تنه های بزرگی از آن را اين جا و آنجا توی تاريخ همين 50سال.
وقتی دانه هست، وقتی ريشه هست، شاخ و برگ درخت را هم که بکنی،، باز رشد می کند.
تازه اگر تبر و ديلم برداری و ريشه را هم از زمين در بياوری، با دانه ها که در باد به همه جا رفته اند چه می کنی؟
ديگر اضافه حرف می زنم. فقط يک جمله می گويم: وقتی بذر هست، ، وقتی باغبان هم هست، زمين که هميشه بی باران نمی ماند، پس همه چيز هست. عطر هست، گل هست، بهار هست.


2 comments: